تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

روزمره های من .....

  نمیدونم این عکسو اینجا میبینید یا نه . اگه میبینینش احتمالا با خودتون فکر میکنین این نقاشیو یکی از کوچولوای فامیل که واسم عزیزه کشیده یا شایدم مربوط به کوچولوییای خودم بوده. ولی به فکر هیچ کدومتون رسید که این نقاشی دسترنج همین نیم ساعت پیش منه؟ این نقاشی در عین سادگیش خیلی واسم قشنگ و پر معنیه... زندگی تو یه طبیعت قشنگ تو یه خونه مالامال از عشق. ساده به نظر میاد. ولی واقعنی دسترسی بهش سخته....نقاشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:54  توسط دخترک  | 

عینه این بچه مدرسه ای یا هوس کردم بیام از امتحان بنویسم... از عادت بدم که وقتی به آخرای جزوه یا کتاب میرسم به جای اینکه تخته گاز بدم وتمومش کنم اینقد فس فسو میشم که در اکثر موارد تموم نمیشه و یه تتمه ای داره آخرش داره بهم پوزخند میزنه!! به قول معروف قورباغه ی لامصب رو درسته قورت نمیدم و تموم روز میشینم نگاش میکنم خودم و لعن  و نفرین میفرستم !

اینا به کنار که از چی مینویسم..مهم این بود که تو یه عصر پاییزی یه دخترکی هوس نوشتن کرده. درس میخونه و وبلاگ مینویسه و آهنگ گوش میده... خدارم ۱۰۰۰۰۰ مرتبه شکر میکنه ......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:26  توسط دخترک  | 

شب قبل  قبل از لالا برنامه فردا رو اینجوری میچینی که صبح ساعت ۶ پاشی یه دوش توپ  بگیری یه نسکافه داغم بزنی به رگ شروع کنی واسه امتحان حذفی بیوفیزیک بکوب خوندن......

صبح ساعت ۶ موبایلتو چون کوکش کرده بودی زنگ میزنه    تو خواب و با چشمای بسته به این فکر میکنی چه دل خجسته ای داشتم من !! ساعت ۱۱ بعد ۱۴ ساعت خوابیدن دبش بازم زورم میومد واسه بیدار شدن ..  خدا امتحان حذفی بیو را بخیر بگذران..... الهی آمین......

حس خوبیه مهم بودن ! منم الان این حسو دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:4  توسط دخترک  | 

یه احساس بد دارم ! غبن؟  
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:52  توسط دخترک  | 

نور خورشید و تو صبحای بارونی وقتی که بارون داره تلق تلق میزنه به ایوون و شیروونی   وقتی  که هنوز خیلی کم سو تر از اونی هست  که بتونه جایی رو روشن کنه ولی باز خودشو  از لای پنجره رد میکنه و میاد تو اتاق  خیلیییییییییییی دوس دارم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:10  توسط دخترک  | 

تو پست قبلیم مریضیم چیز چندان مهمی نبود ولی الان شدیدا مهم شده چون داره پدرمو در میاره... تب و لرز سردرد بی حوصلگی به مقدار فراوون  اونقدر  زیاد که حوصله دکتر رفتنم ندارم همه هم دارن از آنفلونزا خوکی میترسوننم نتیجه نمیده.   عجبا .... 

یا من دنبال بهانم یا........

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:54  توسط دخترک  | 

بارون شادی میاره... واسه من که اینطوریه... رحمته... احساسای خوب خوب میاره... خبرای خوب میاره... رضایت میاره....   البته سرماخوردگیم میاره ولی خیلی مهم نیست.... خدایا شکر........
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:55  توسط دخترک  | 

نمیدونم این یه احساسه منه راجع به خودم یا واقعا همین طوریه که اکثر وقتا دوس دارم ساز مخالف بزنم ! به عبارت ساده تر میشه لجبازی. هم؟ خودمم کلافه شدم. وقتی همه چی خوبه چرا من نباید از ته دل خوشحال باشم؟ چرا باید یه بغض کوچیکی ته ته دلم داشته باشم؟

بعضی وقتا این فکر تو سرم میفته این همه داریم میدوییم که چی؟ که آخرش یه حال اساسی ببریم.خب چرا همین الان نمیبریم . چرا همه ی لذت و به مقصد رسیدن میدونیم و از تو مسیر بودن لذت وافر و نمیبربم . یعنی نمیبرم به شخصه ! بعد به همه همین توصیه رو میکنم که همه چی آخرش نیست که. .... یه مدت تو حسرت همین روزا بودم که از دستش داده بودم الان دوباره به دست اومد و این منم که زدم تو فاز ناشکری..... دلم گریه میخواد. بی دلیل. شاید از ذوق همین روزا. شاید از نازاحتیه ناشکریه خودم. شاید از..............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:49  توسط دخترک  | 

قالب را نارنجی می کنیم .... خوشگلتر شد نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:37  توسط دخترک  | 

داری خوش و خندون روزگار میگذرونی که یهویی یه ترس گنده که نمیدونی منشآ ش چیه میفته تو دلت گذر ایام رو حرومت  میکنه !! تو همین هیری ویری ساعت ۴ صبحی که باید ساعت ۶ ش پاشی پشه میزنتت نمیدونی چیکار کنی میای تو وبلاگ چرت و پرت مینویسی . پروسه ی جالبیه نه؟ در حین نوشتن هم به این فکر میکنی که همه میگن اعتماد به نفس چیزه خوبیه ولی  به این فکر میکنی که همه چی زیادش مزخرفه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 5:24  توسط دخترک  |